تو چی فکر می کنی؟؟؟
  
 
 
شهریور 1386
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            
 
آرشیو

مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
دوشنبه 11 تیر ماه سال 1386

دیشب مادر یکی از دوستان فوت کرد وما رفته بودیم منزلشون.راستش اشنایی با متوفی نداشتم.موقع برگشت رفتیم که با شوهر مرحومه که یک اقای حدودا ۷۵،۸۰ ساله بودخداحافظی کنیم.طفلکی خیلی داغون بود.همه میگفتند مثل دو کبوتر عاشق بودند باهم. پیر مرد بیچاره داشت دق میکرد شعر میخوند برای از دست رفتش و به همه میگفت لطف کردین که اومدین و دارین به یک دلسوخته دلداری میدین.میگفت کبوترم رفت.پرگشیدو رفت.منو تنها گذاشت و... نمیدونم چرا اینقدر منقلب شدم.تصور  اینکه دو نفر تا این سن اینقدر عاشق باشند خیلی قشنگ بود برام.هی تو ذهنم میومد که ایا کسی که منو دوست داره هم از رفتن من اینقدر متاثر میشه یا نه؟...

میدونید به این فکر کردم که چقدر خوبه که ما ادما از لحظه لحظمون برای نثار کردن عشقمون به دیگری استفاده کنیم.چقدر زندگی قشنگ میشه زمانی که خودت رو وقف معشوقت کنی.کاش هیچوققت قهر دعوایی وجود نداشت و میشد همیشه مثل دوتا کبوتر عاشق زندگی کرد...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 23470


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...