یکی بود یکی نبود
تو روزگارای قدیم،موشی بود.ازگیلی بود.
یکسالی عید در یک شب قشنگ زیر بارون ،موش ما ،ازگیل ما هم دیگرو پیدا کردندو
شدند ادمای قصه ما.
ماه ها گذشت موش و ازگیل توی سختی و شادی در کنار هم بودند.ازگیل کوچولو طفلکی
عاشق شده بود.دیگه چشاش هیچ چیز رو نمی دید جز موش تپل رو که فکر می کرد فقط مال
اونه.زندگیش فقط اقا موشه بود و بس.بقیه واسش بی مفهوم بودند.
موشه اولا خیلی بد بین بود شایدم حسود.بهونه های مختلف و...
روزها یکی پس از دیگری سپری می شد.تا اینکه هر از گاهی اقا موشه از بس فقط ازگیل خورده
بود ،دل درد میگرفت.در نتیجه تصمیم میگرفت یک مدتی ازگیل نخوره.در این زمانها سر و کله
میوه های قدیمی که اقا موشه میخوردشون پیدا میشد.تا بعد از چند روز که ازگیل و موش
دلشون برای هم تنگ میشد و دوباره اقا موشه فقط ازگیل می خورد.
ازگیل کوچولو وقتی میفهمید که اقا موشه تو زمان دل درد به یادش نبوده و میوه قبلی
می خورده.خیلی دلش میشکست.ولی اقا موش رو خیلی دوست داشت و بازم دلش
میخواست که در کنار اون باشه.منتها این اتفاقها واینکه موش خیلی تحت تاثیر حرفای
دوستاش بود،باعث شد که دونه شک توی دلش کاشته بشه وهمش احساس کنه اقا موشه
هر لحظه ممکنه بره و تنهاش بزاره.
اخه ازگیل قصه ما عاشقانه موشش رو می پرستید و با هیچ چیز عوضش نمی کرد.
روزهای خوبی میگذشت و موش و ازگیل شده بودند دو موجود جدا نشدنی که تو تمام لحظه ها
با هم بودند.اصلا موش بدون ازگیل و ازگیل بدون موش معنی نداشت.
هر چی که میگذشت و علاقه ازگیل بیشتر میشد و دونه شک روز به روز بزرگ تر.جوری که
همیشه در کنار تموم لحظه های خوب و قشنگشون این دونه بود و باعث ناراحتیشون میشد.
حالا دیگه اقا موشه اذیت میشد.خانم ازگیله هم خودش از این وضعیت عذاب می کشیدو
دوست نداشت ناراحتی موشش رو ببینه.موش موشه هی شکایت میکرد به ازگیل می گفت تو
دیوونه شدی.راست میگفت ازگیل از عشق به موش دیوونه شده بود.ولی اخه اقا موشه هم
بی تقصیر نبود.دست رو حساسیت های ازگیل می گذاشت و هیچ چیز رو رعایت نمیکرد.درواقع
کمکی نمی کرد که باهم و در کنارهم این دونه رو که الان دیگه درختی واسه خودش شده بود
رو از ریشه بکنند و بیندازن دور.
روزهای خوب و بد به همین صورت گذشت.بعد از گذشت ۳سال از اون شب بارونی موشموشک
خسته شده بود .دلش می خواست فقط ازگیل رو نبینه.خسته شده بود اینقدر ازگیل خورده
بود.دلش میخواست ازاد باشه.خوب اخه ازگیل هم به واسطه اون درخته کم اذیتش نمی کرد.
تا اینکه یک شب که همه چیز خوب بود در عرض یکی دو ساعت اقا موشه که غیب
شده بود .عوض شد.کار به بحث و دعوا کشید.موش موشک به ازگیل گفت من مدتهاست
به این نتیجه رسیدم دوستی با تو حما قت بوده و می خوام الان ازاد باشم یک موشه مجرد ازاد
ازگیل قصه ما وقتی این حرفارو شنید .دلش گرفت.اخه انتظارش رو نداشت.دلش نمی خواست
باعث بشه که کسی از ارتباط باهاش احساس حماقت کنه.یعنی اصلا فکرش رو نمی کرد که
بعد از این همه مدت و بعد از اون روزای خوب اقا موشه بهش این حرف رو بزنه.
ازگیل فکر میکرد اقا موشه از اینکه در کنارشه لذت میبره .اخه همیشه خود موشه میگفت من
دوست دارم با تو باشم و بدون تو جایی برام دیگه لطفی نداره.اون که مجبور نکرده بود موش
کنارش باشه.خودش می خواست.نمی دونم شایدم کرده بود.!طفلکی باور کرده بود.خلاصه
بعد از اونکه فهمید اینا فقط حرف بوده و موش در تمام این مدت احساس حماقت میکرده.دلش
شکست. فکر کرد حالا که اینجوریه جداشن شاید بهتر باشه.موش هم از این پیشنهاد استقبال
کردو بعد از ۳سال قصه موش و ازگیل واسه همیشه تموم شد.
بالا رفتیم دوغ بود .پائین اومدیم ماست بود
قصه ما راست بود |