دیشب بعداز ۴۳روز دیدمش.لحظه ای که داشتم سوار ماشین میشدم هم خوشحال بودم ازاینکه بازم کنارش میشینم
وهم کمی دلخور بابت حرفایی که بهم زده بود اولش انگار روی میخ نشسته بودم هنوز۳و۴ دقیقه نگذشته بود که خبرازقرارساعت۷:۱۵که داشت داد.جالب نه مطابق معمول،ارجهیت دوستان به من(بعداز۴۳روز حاضر نبود یک شبو به من اختصاص بده شایدم حق داشت ، شایدم نه.نمیدونم
رفتیتم اناناس وگفتمان رو شروع کردیم  اولش از حرفاش خیلی لجم گرفت و عصبانی شدم...
گفتمان خیلی زود برای رسیدن به قرار تموم شدومطابق معمول با دلخوری از هم جدا شدیم.
توی این چند ساعت خیلی به حرفاش فکر کردم.تا قبل از این فقط از دید خودم به قضیه نگاه میکردم،ولی الان با توجه به حرفاش وقتی از دید اون(اقا موشه)نگاه میکنم میبینم اون بیچاره هم کاملا حق داره که ناراحت و عصبانی باشه.ولی ایکاش یکمی راحتتر ونرمتر به قضیه نگاه میکرد.میدونم خیلی خیلی اشتباه کردم و باید زمانی که تلفن میزدم، یکم مغزمو کار میگرفتم و فکر میکردم
تنها کاری که میتونم بکنم اینکه بگم اقا موشه معذرت می خوام.اگر دلت رو شکستم ،منو ببخش
یکمی هم ازون دندیه یدندگیت دست بردار و یکوچولو از دید منم نگاه کن.البته بازهم میگم من اون کاری که تو فکر میکنی رو نکردم ولی درهر صورت اشتباه کردم که اونم تقصیر اون۱۵۰ گرمست.
نمیدونم شاید اگه این جریان هم پیش نیومده بود،یک مساله دیگه بینمون پیش میومد که باعث جدائیمون می شد.اخه ما عادت داریم سر هر مساله ای بهم بزنیم.۲۱ماه دوستیم،۴ماهش قهر بودیم هیچ وقت هم از گفتمان هامون نتیجه نگرفتیم.جالبه نه؟!؟!
به هرحال امیدوارم اون چیزی که به صلاح جفتمون هست پیش بیاد.شماهاهم برامون دعا کنید.
فقط... |